به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

مهسا طایری

دفتر اشعار مهسا طایری شاعران کانون شعر ایران



خانم مهسا طایری



- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- متولد : 1369/05/01

- تحصیلات : کارشناس علوم تربیتی




آثار ادبی چاپ شده:


مجموعه شعر خون بهای سکوت (نشر شانی ۱۳۹۹)


جهت رویت اشعار ثبت شده    اینجا   کلیک کنید


مختصری از زبان شاعر :
از ۱۲سالگی به نوشتن پرداختم و در کلاسهای آموزش و پرورش با معرفی معلم ادبیاتم شرکت کردم و آقای شاهین رهنما (مولف بیش از ۴۰ کتاب در حوزه شعر و داستان کودک و نوجوان) اولین استاد من در روزهای نوجوانی بودند
آن روزها که چیزی از علم عروض و قافیه نمی دانستم با صبوری و با ضرب گرفتن بر روی میز چوبی کلاسهای کوچک اداره، درس شاعرانگی به ما آموختند
در جشنواره های دانش آموزی در سطح شهرستان و استان و کشور مقام هایی کسب کردم و در دانشگاه نیز بشدت به علاقه ی دیرینم پرداختم و خرده فعالیت هایی در این عرصه داشتم (در همین حین جذب انجمن های استان شدم) نظیر انجمن شیدا و پروین بندرانزلی، انجمن خاتم الانبیای رشت، حوزه هنری، انجمن مستقل شعر و ادب رشت و...
اشعارم در دو کتاب مشترک با نامهای مرکب سبز، وارش به چاپ رسیده
در هفته نامه ها و ماهنامه های بسیاری هم که پرداختن به تک تک اشان از حوصله خارج است
اساتید بزرگواری از جمله آقای هاشمی،علیزاده،حاکم زاده،مهری آتیه
رهنمون های بسیار خوبی در این دوره برایم داشتند
و منِ شاگرد بالاخره در پاییز ۱۳۹۹ اولین مجموعه ی شعری ام با عنوان خون بهای سکوت را روانه بازار کردم
امید که در آینده ای نزدیک با بیشتر آموختن در عرصه ی ادبیات راه گشا باشم
با احترام
مهساطایری




یادم تورا فراموش

دیگر نمی خندم، ولی از گریه مدهوشم
رَخت عزای عشق را هرلحظه می پوشم

انگار این دلمردگی سهم من از دنیاست
این جامِ زهرآلود را با درد می نوشم

آتشفشانی خفته در کوهم که پی در پی
در ظلمتم می سوزم اما باز می جوشم

چیزی برایم مثل سابق نیست می دانی؟
می رقصم و می جنبد انگاری سر و گوشم

روشن ترین تصویرم اما در حضور تو
چیزی شبیهِ یک چراغِ سرد و خاموشم

تاریکی محضم که در رویای هرروزم
صدها سپیده می دمد هرصبح بر دوشم

قلبی که از چنگم درآوردی گوارایت
ای کاش می گفتی فقط: یادت فراموشم

مهسا طایری



میم مثل مادر

شاعر شدم‌ تا مادر زیباترین شعرِ جهان باشم
تصویر رویایی درون قاب چشمِ دیگران باشم

هی قصه در گوشِ تو نجوا کردم و گفتم:
تا خالقِ صدها صدای تازه در گوشِ زمان باشم

از درد پیچیدم به خود،زخمی که سر وا کرد
چیزی نگفتم باتو ،تا در زندگی ات قهرمان باشم

حتی نفهمیدی چه آمد بر سر رویای دیروزم
می خواستم مانند رازی کهنه در قلبت،نهان باشم

وقتی که خندیدی جهان خندید و من گفتم :
عشق تو تا اینجا عیان بوده، چه محتاجِ بیان باشم

تنها تو، از من جان بخواه و من سرِتعظیم می گویم
:هرچیز و هرکس تو بخواهی،من "همان" باشم


مهسا طایری




زندگی اجباری

این که پایان ماجرایت را،از تمام خودت طلبکاری
این که دائم به زجر خود قانع، در نبودش همیشه تب داری

خط و مشقت کلافِ سردرگم، مرگ هم چاره ی علاجت نیست
زندگی کن به شرط خوابیدن، زندگی کن اگرچه اجباری

روزهایت شبیهِ یکدیگر، حالِ قلبت،خراب و ناموزون
مثل آونگِ بی خودی لرزان، روی ساعت، برای دلداری

در سکوتت نشانِ نابودی، توی فکرت صدای شلیک است
پُر شده چوب خطِّ فردایت، از تلاشی برای بیداری

این منم،من که  زنده بودن را، تا تهِ مُردنش قسم خورده
این تویی، با نگاهی آسوده، رفته ای در مسیر دشواری

هی شکایت به دست تقدیر و هی خدا را به شِکوه آوردن
کار سختی نبوده بی تردید،  سر به روی علاقه بگذاری

درد دارد که عاشقش باشی، درد دارد که در خودت باشی
هی برایش ترانه بنویسی، او نَخوانَد که دوستش داری

شعرهایت همیشه پر درد و روح و قلبت همیشه زخمی بود
خوانده بودی  که بی سبب شادی، با همان لحنِ کوچه بازاری

خواستی با دروغِ تکراری،از تمام زمانه سَر باشی
از همان ابتدای این قصه، چشم تو خسته بود، انگاری_

گُر گرفته تمام قلبت باز،از همان حسِّ بی سرانجامی
خط پایان دوباره نزدیک است، خط بکش دور این طرف داری

او که قدرِ تورا نمی فهمد،او که عشقِ تورا نمی فهمد...
رد شو از بودن و نبودن ها، با همین حس،اگرچه تکراری

مهسا طایری


کتری ناکوک تکرار

وقتی نشستی پای بیتابیِ اخبارت
یکباره می پاشد ز هم دنیای افکارت
 
دلشوره می گیری مبادا عاشقش باشی
کاغذ مچاله می شود با اخمِ خودکارت

هی می نویسی، دوستت دارم، ندارم، باز_
فارغ شدی یک لحظه از اوهامِ تب دارت

پای اجاق زندگی هم می زنی دل را
سُر می خوری در گنجه های دنجِ جادارت

با پخت و پَز مشغول هستی، با خودت درگیر
قُل میزنی در کتری ناکوکِ تکرارت

لای تمام خستگی هایت به شب گفتی :
من عاشقش هستم، برو تنها پیِ کارت...

وردِ زبانت میشود،اسمی که جامانده
بر روی این ته مانده های داغِ سیگارت

روحی که از تن شد جدا، آسان نمی میرد
با عشق هم پیمان شده، احساس دشوارت


مهسا طایری


یلدا

یلداترین شبهای عمرم را، در روزنِ چشمانِ تو دیدم
هرلحظه غمگین تر شدم اما، تا دیدمت،یکباره خندیدم

یاقوتِ قرمز بود لب هایت، مثل انارِ تازه ی یلدا
یک سیبِ بی لَک بود دستانت، وقتی تورا با عشق بوئیدم

زیر همین کرسی و گرمایش، لَختی به من گرما بده سرد است
عمری به زیر بهمنت دفنم، بر من بتاب ای نورِ خورشیدم

تو نت به نت سمفونی احساس در شعرهای عصرِ پائیزی
با کوکِ سازت من هماهنگم، با هر نوایت ساده رقصیدم

آمد:"سحر با باد می گفتم، من هم حدیثِ آرزومندی"
خواندم؛ سرودم؛ نغمه سردادم؛ هرثانیه دور تو چرخیدم

یک قاچِ شیرین تر بده از عشق، از پسته ی  لبخندهای خود
گل می کند احساسِ زیبایم، من با تو این را خوب فهمیدم

گفتم غمم بودن کنارِ تو، گفتی سرآمد غصه های تو
گفتی و من درمان شدم بعدش، غیر صدایت هیچ نشنیدم

تو سرخط شبهای طولانی، تحریرِ زیبای خدا هستی
با شب نشینی توی آغوشت، آرام با این قصه خوابیدم


مهسا طایری


زن

خش خشِ برگ های پائیزی، زیرِ پاهای خسته ی یک زن
گرگ‌ و میشِ هوای عصرانه، گاه تاریک، گاه هم روشن

انتظاری عجیب و طولانی، جاده های غریب و توفانی
با همین اتفاقِ تکراری، باز شد غنچه های یک دامن

کِل کشیدند؛ نغمه سر دادند؛ با کبودیِ صورتی غمگین
قند ساییده شد به روی سرش، تا که آمد زمانِ رقصیدن

با عروسک وداعِ سختی داشت، خاله بازی آخرین بارش
یک لباس  سفید و بختی...آه، توی ذوقِ  سپیدِ پیراهن

دفن شد خاطراتِ شیرینش، زیرِ حجمِ نگاهِ مردانه
برف هایی که سر به سر آمد، ماند تنها به زیرِ این بهمن

آرزو مُرد در دلِ تنگش، از خدا خواست مرگِ هرروزش
آرزویش چه ساده کوچک شد، آرزویی خلاصه در مُردن

مادر بچه های کوچک شد، مادری سربه زیر و افتاده
سالها در میانِ انباری، گشته دنبال یک سرِ سوزن

اندکی درک، اندکی احساس، اندکی عشق سهمِ هر فرزند
درد دارد که کوه غم باشی، غصّه ها را همیشه آبستن

گرمی دست های یک همدم جا نشد توی بی کسی هایش
خش خش برگهای پائیزی، من زنم، "زن"بُراده ی آهن

مهسا طایری




میدان مین

از تو پنهان نیست، از قلبم شکایت کرده ام
او که مدتها، مرا بازی نداده در زمین
او که با یک تیشه افتاده به جانِ ریشه هام
کرده تنها مثلِ گرگی خسته در راهم، کمین

گاه گاهی هم میانِ قافله لنگم ولی،
هرگز از تاب و توانم کم نکرده روزگار
مدتی بازنده ام زین پشتِ خود دارم ولی_
 فاتحانه مدتی هم می نشینم پشتِ زین

آسمانم پر شده از کرکس و جغد و کلاغ،
دیگر از قمری خوش خوانم نمی آید ندا
توی سنتورِ نگاهِ خسته ام؛ شوری بِزن
تا که من هم در سماعِ تو برقصم پرطنین

اشک و آه و حسرتم از غصه هایم کم نکرد،
سالها بیهوده پیمودم تورا در خاطرم
نبشِ قبرِ روزهای تلخ و شیرینی که رفت،
بعدِ عمری کم کم و آهسته می شد ته نشین

فاصله معنا نخواهد داشت تا پیشِ منی،
تو نبودی هرگز از قلبِ منِ تنها جدا
 تازگی این روزها،در آینه، ظاهرشده_
صورتی غمگین که بر پیشانی اش افتاد چین

من زنی دلخسته ام؛ با کوله باری در مسیر
هیچ کس دیگر نمی خوانَد مرا با چشمِ تر
آیه آیه در کلامم اعتراض است و سکوت
کافری مومن که بر شک های خود دارد یقین

سالها بازیچه ام در دستهای روزگار
هرکه امد منفعت های خودش را خواست و
هرکه را در وقتِ تنهایی صدایش کرده ام_
رفته و با سرخوشی؛ دلخوش شده با آن و این

دشمنانی دوست منظر دورِ من افتاده اند
پشتِ سنگر جبهه می گیرند و رودر روی من_
خاکریزِ غصه هایم پُر شده از بی کسی
انفجارِ بُغض های کهنه در میدانِ مین

من که زخمیِ هزاران خنجرم از نارفیق،
جای خالیِ تورا این روزها حس می کنم
توگمان کردی نباشی زندگی ام بهترَست
آه دیگر خسته ام از مارهای آستین

از خدا پنهان ندارم؛ راز های سر به مهر
بوسه گاهِ هر شبم: تنهاییِ رنجورِ من
از تو هم پنهان نبوده هرچه در دل داشتم
خسته ام از دردهای کهنه ام،تنها همین

دکترم گفته که آرامش درون قرص هاست
ساعتش را هم مقرر کرده تا در خَلسه ام_
غوطه ور باشم میانِ خاطراتِ گنگ خود
می خورم این قرص را با بُغض های آخرین...

آخرش هم این حماقت، کار دستم می دهد
نه! همیشه خوب بودن مطلقاً درماندگیست
من بدهکارم به خود،صدبار می گویم فقط:
بابت هرچیز دادم پای عشقم؛آ فرین


مهسا طایری




دور باطل

هی نوشتم، پاک کردم، پاک، یادم رفته بود_
زندگی چیزی شبیهِ تکه های پازل است

چِفت و بست روزهایش از سرِ درماندگی_
زندگی از ابتدا تا انتهایش، مشکل است

تخته نَردی کهنه ام با مهره هایی سوخته
چرخشِ تاسِ دو سر بازنده ام بی حاصل است

تو نمی دانی چه بی اندازه بیرحمی و من_
خوب می دانم که احساست به سمتی مایل است
 
حیفِ آن از جان گذشتن ها به پای عشقِ تو
ظالمی، اما خدایم قدرِ ظُلمت،عادل است

ماهیِ افتاده در تُنگم که بعد از سالها_
قصه ام، نُقل است ودر گوشِ تمامِ ساحل است

فکر تو در خاطرم، در خاطرم فکرِ تو...باز
زندگی بی تو همیشه روی دورِ باطل است


مهسا طایری




نظرات درباره اثر / صاحب اثر

ارسال نظر

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات