به نام خداوند مهرآفرین

به وبسایت کانون شعر ایران خوش آمدید

مشاهده شرایط و قوانین

شاعران کانون شعر ایران

.... ....

بخش های اصلی

..... ..... ... ...

وبسایت رسمی کانون شعر ایران

حسین طلائی

شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار حسین طلائی






آقای حسین طلائی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : کارشناس برق قدرت (الکتروتکنیک)

- متولد : 1358/11/10 همدان

 

مختصری از زبان شاعر :

از سنین نوجوانی به نوشتن و شعر علاقه ی فراوانی داشتم و دست به قلم بودم.
چون با تکنیک های شعر ( وزن و عروض و قافیه) آشنایی نداشتم به صورت آزاد و دلنوشته مطالبی می نوشتم.
در سنین بالاتر به فکر یادگیری وزن و عروض و قافیه افتادم و در جلسات شعر و کانون شعر همدان (حوزه هنری) شرکت می نمودم.
و به لطف و یاری خداوند توانستم شعر کلاسیک (غزل ،دوبیتی و رباعی) بیاموزم و عضو کوچکی از جامعه ی شاعران معاصر باشم.
در پایان از تمام اساتید و ادیبان گرامی که من را در انجام این امر یاری رساندند تشکر می نمایم.
با تشکر از کانون شعر ایران که حامی شاعران جوان و معاصر می باشد.

مجموعه شعر غبار فراموشی سروده فاطمه اتحاد

دفتر اشعار فاطمه اتحاد مجموعه شعر آثار شاعران کانون شعر ایران



مجموعه غبار فراموشی اثر فاطمه اتحاد


اغما

از چاه بختم انتظار ماه دارم
کم سو شده چشمی که در این راه دارم

شاید به اغما رفته ای، ای بخت بیدار
دستی بجنبان فرصتی کوتاه دارم

هفت آسمان ارزانی خوبان عالم
من حُسنِ یوسف در درون چاه دارم

عمری ست حتی سایه ام از من فراری ست
در سرنوشتم جن و "بسم الله"دارم

دنبال راهی غیر راه مستقیمم
در سر خیالی آب زیر کاه دارم

آنقدر درس از زندگی آموختم که
ظرفیت تأسیس دانشگاه دارم

بگذار آب جوی گردد ، آبرویم
بی عشق از این زندگی اکراه دارم

فاطمه اتحاد


بی خریدار

نه در با تخته جور است و نه گل دلداده ی خار است
که معنای سکوتِ من، رضایت نیست، اجبار است

بیا جلاد دستم را ببُر، انگشت تا آرنج
که حملِ دستهای بی نمک بسیار دشوار است

دلم خون ست، از زخمِ زبان ظاهراً  یاران
خودی دشمن شود،دیگر چه امّیدی به اغیار است

به مویم رحم جایز نیست، از ته تیغ خواهم زد
که هر تارش بدون عشق حکمِ حلقه ی دار است

چه جای سرمه بر چشمی که چشمی نیست دنبالش
دو سنگِ  لعلِ سبزی که،چو ریگی بی خریدار است

بخوان "الحمد" روی گور رویاهایم، این سینه
زیارتگاهِ دلتنگی بدون هیچ زوّار است

تنِ این مرگِ قلبی را مباد اهدا کنید ، آخر
تنم پس می زند، از بس به تنهایی گرفتار است


فاطمه اتحاد


زبان سرخ

وقتی پرستو از سفر آهنگ می زد
آیینه ی شفاف قلبم زنگ می زد

صبرم کفاف یک قدم دوری نمی داد
او حرف، از فرسنگ ها فرسنگ می زد

من چون کبوتر جَلدِ بامش بودم اما...
او طفل بازیگوش و بر من سنگ می زد

عمری زلیخا دست بر دامان و اینبار
یوسف به دامان زلیخا چنگ می زد

من داستان آن گل زردم که عمری ...
با خون دل رخساره اش را رنگ می زد

باشد سر سبزش سلامت یار ما که
با آن زبان سرخ طبل جنگ می زد

" آدم به آدم میرسد ما کوه بودیم "
یک پای این وصلت همیشه لنگ می زد


فاطمه اتحاد


غبار فراموشی

با این که جان دادم ولی جان دارم انگار
در خود هزاران کُشته پنهان دارم انگار

زخم از غریب و آشنا، خوردم همیشه
اطراف خود صدها نمکدان دارم انگار

این روز ها بر در دو چشم خیره دارم
خون در دو مروارید غلتان  دارم انگار

سرما شبیخون زد به مغز استخوانم
در پشت هر فصلم زمستان دارم انگار

شوق پریدن دارم اما بال و پر نه
سلول در سلول زندان دارم انگار

بر من غباری از فراموشی نشسته
خونم که در یک مُرده جریان دارم انگار

هر کس گُلی آورده با خود بر مزارم
باور نمی کردند درمان دارم انگار


فاطمه اتحاد


تماشایی

می سوزم و این رقصِ اسپندم تماشاییست
شمعم که با پروانه پیوندم تماشاییست

وقتی نباشی طرح لبخندِ ژکوندم که
ترکیب اشک و آه و لبخندم تماشاییست

بادم که می خواهی مرا در بندِ خویش، اما
اینکه نه در قیدم نه در بندم تماشاییست

سنگی کنار جاده ام، اما به چشم غیر
این ظاهر همچون دماوندم تماشاییست

راه" والضّالین" و راهِ راستم گُم شد
درگیر بودن با خداوندم تماشاییست

دلبسته ی دنیای وانفسا نخواهم شد
آزادی روحِ هنرمندم تماشاییست


فاطمه اتحاد


زنی دیگر

افتاده ام از بهمنی در بهمنی دیگر
در انتظار روزهای روشنی دیگر

شش ماه من پاییز و شش ماهم زمستان است
اردیبهشتم گم شده در گلشنی دیگر

دارد به زانو در می آید استخوان هایم
ای کاش می رفتم از این تن در تنی دیگر

یک برگ باقی مانده از باغِ تنِ این زن
شاید ببینی بعد از این در من زنی دیگر

گل های بالشت مرا سیلاب اشکم شُست
هر روز از این گلخانه کم شد سوسنی دیگر

دامانم از چنگال حسرت هام صد چاک است
باید که از نو تن کنم پیراهنی دیگر

از پیله ی تنهایی  افتادم به دام عشق
بُردم پناه از دشمنی بر دشمنی دیگر


فاطمه اتحاد


سرخاب

بر سرِ سنگ مزارم دیده پر آب آمده
نوشدارو باز بعد از مرگ سهراب آمده

پای صبر چشمهام آکنده بود از آبله
تا شدم عکسی میانِ سینه ی قاب آمده

دیده ام عمری به راهش رنج بیداری کشید
حیف بی موقع به پلک خسته ام خواب آمده

شاخه ی صبرم ثمر داد، ای دلم دل دل نکن
ماهی آزاد، بی طعمه به قلاب آمده

نبض موسیقی بزن، ای تن در آغوشش بکش
مژده نیلوفر، برقص آ، قو به مرداب آمده

پس چرا خشکیده ای؟ جاری شو ای خون در رگم
روی قرمز کن رُخم، گلگونه سرخاب آمده

"دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت"
عاقبت آرام جانِ روح بی تاب آمده


فاطمه اتحاد


حرف دو پهلو

تا دست بُردی بی امان در بین گیسو
یک گله اسب ترکمن رم کرد در مو

شهد از کدامین گل به لبهایم خوراندی
جای عسل، دارد شراب ناب کندو

در گرگ و میش چشم تو شیری نهان بود
مسخ نگاه وحشی ت شد چشم آهو

شمشیر صیقل داده بود ابروی تیزم
با من چه کردی که، نمی برّید چاقو

پرسیدی از حالم، نوشتم شُکر، امّا
با تو حکایت دارد این حرف دو پهلو

عشق تو احیا کرد جسم مرده ام را
هم سو به چشمم داد، هم قوّت به زانو

بر هر چه درد بی دوا، عشق است درمان
بیهوده می گردد جهان دنبال دارو


فاطمه اتحاد


تاریخ ثبت اشعار : 1399/02/25


سرقت ادبی از این مجموعه شعر پیگرد قانونی دارد


مجید محبعلی

دفتر اشعار مجید محبعلی شاعران کانون شعر ایران





آقای مجید محبعلی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- تحصیلات : کارشناس ارشد مدیریت

- متولد : 1344/07/24


 دو مجموعه رباعی:

1_ دو فنجان تنهایی

2_ هم نفس با تو


مختصری از زبان شاعر :
مجید محبعلی متولد 1344 تهران است . محبعلی تحصیلاتش را در رشته ی مدیریت تا کارشناسی ارشد ادامه داده و 15 سال است که در قالبهای رباعی و غزل و همچنین سپید طبع آزمایی می کند اما  محبعلی در مجامع ادبی بیشتر بخاطر رباعیات صمیمی و زیبایش شناخته می شود.

سطر چهارم - فاطمه مقدم

انجمن های ادبی آثار شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار فاطمه مقدم


سطر چهارم

می نویسم؛

سطر اول بنام خدا

سطر دوم بنام انسان

سطر سوم بنام عدالت

سطر چهارم بنام آزادی

لحظه ای بر می گردم

تا سطر هایم را مرور کنم

کاغذم سفید است

تمام کلمات با سطر چهارم

پرواز کرده اند ...

فاطمه مقدم
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/24


فاطمه مقدم

دفتر اشعار فاطمه مقدم شاعران کانون شعر ایران






خانم فاطمه مقدم


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر

- متولد : 1362/11/20

- چاپ یک داستان کوتاه در یک مجموعه داستان

- اخذ مجوز چاپ یک مجموعه ترانه باعنوان رویای کال

- کسب چهار مقام اول در حوزه های جمله ی زیبا ،داستان نویسی و طراحی و گرافیک



مختصری از زبان شاعر :

شعر  و تنهایی برایم دو دوست وفادار  هستند
این دو از همان کودکی با من زندگی کرده اند
گاهی با هم شاد بوده ایم و گاهی اندوه یکدیگر را به گوش جان شنیده ایم
آنچه در نوشتن مهم است خوانده شدن نیست بلکه موثر بودن است
شعر را به طور جدی از سال۸۳ با ترانه آغاز کردم و در سال ۸۵ مجوز چاپ یک مجموعه ترانه، با عنوان "رویای کال"  را  گرفتم که در لحظات از چاپش منصرف شدم، چراکه فکر می کردم باید بسیار زیباتر و پخته تر بنویسم
سالها شعر کلاسیک کار می کردم و چندسالی می شود وارد شعر آزاد شده ام
آنچه برای من مهم بوده و هست نوشتن یک اثر ادبی تاثیر گذار است و شاید خیلی تندرو به نظر برسم اگر بگویم شعری که چیز چندانی برای آموختن ندارد و اوصولا بر جهان خواننده تاثیر ملموسی نمی گذارد تنها سیاه برگی ست که حافظه ی کتابخانه ها را اشغال کرده
هر هنرمندی در قبال ذهن جامعه و ادبیات کشورش مسئولیتی بسی خطیر دارد
و چه غم انگیز است اگر ورقها را با بیهودگی کلمات سیاه کنیم، چراکه به خاطرش درختی شهید شده است
رسالت قلم را اگر بدانیم، اصالت ادبیات را هم حفظ خواهیم کرد  و شرافتمندانه در عرصه ی قلم زنی و اندیشه پراکنی، حضور خواهیم یافت.
باشد که روشنگر جهان خود و  جامعه ی خود باشیم.
سپاس از اینکه مرا خواندید تا خودم را مرور کنم،سرافراز و پاینده باشید


سپاه زن - آلا مرادی

دفتر اشعار آلا مرادی آثار شاعران کانون شعر ایران



سپاه زن

زنها هم به سربازی می روند
تمام سربازها را به صف کنید
تمام قد نگاهشان کنید
هر سربازی
در سرش
در قلبش
زنی را به میدان جنگ می برد
آمار کشته شدگان همیشه اشتباه می کند
هر سربازی که با گلوله از پای در می آید
دو نفر است
زنها هم به سربازی می روند ...

آلا مرادی
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/25

آلا مرادی

دفتر اشعار آلا مرادی شاعران کانون شعر ایران





خانم آلا (الهام) مرادی


- عضو کانون شعر ایران

- شاعر و نویسنده

- داستان نویس

- متولد : 1369/10/01

- تحصیلات : در حال تحصیل ارشد تربیت بدنی

- مربی رسمی فدراسیون ژیمناستیک و کار در سالن تربیت بدنی آموزش و پرورش و سالن های ورزشی

- مربی کیک بوکسینگ

- کسب چهار مقام اول در حوزه های جمله ی زیبا ،داستان نویسی و طراحی و گرافیک

- چاپ گزیده ای از اشعار در کتاب قاصدک های مهر



جهت رویت اشعار ثبت شده شاعر   اینجا  کلیک کنید

مختصری از زبان شاعر :
آلا هستم در خانواده ی خوش ذوق و اهل هنر در استان لرستان شهرستان دلفان متولد شدم. از دوران کودکی علاقمند به هنر و ادبیات و ورزش بودم و هستم. و البته عاشق نوشتن و شعر که همین امر باعث شده بود که در تمام دوران تحصیل از لحاظ انشا و مقاله نویسی و در مسابقات و کتاب کتابخوانی کسب مقام کنم و باعث علاقه ی دو چندان من بشه. خیلی از انجمن های ادبی استان رو رفتم و شرکت کردم از جمله شهرستان دلفان، خرم آباد و بروجرد. بارها تو ذوقم می خورد و بخاطر آگاهی کم و نشر دادن شعرهام در خیلی جاها و صفحه هات از شعر و نوشته هام سرقت ادبی می شد. تا اینکه عضو رسمی کانون شعر ایران شدم و با لطف خدا و زحمات و توجه جناب نوری عزیز تونستم شعرهامو دوباره بررسی و ثبت کنم. و از نمونه شعرها و متن های ادبیم در کتاب قاصدک های مهر دکتر جباری هم چاپ شد. امید دارم در این راه با لطف و عنایت خدا به مراحل بالاتری از پیشرفت و به چاپ رمان و اشعارم برسم.


خودش - زهرا نوجوان

آثار شاعران کانون شعر ایران دفتر اشعار زهرا نوجوان


خودش 

از موازای دو حفره ی جادویی می گذرم
و معجزه ها تکرار می شوند
فراموش شده بودی
و زندگی چقدر زیبا تر شده بود
فراموش شده بودی
و دنیا ی من غصه هایم را یکجا مفت خریده بود
فراموش شده بودی
و شعر هایم چشم هایت را از یاد برده بود
از موازای دوحفره ی جادویی می گذرم
و معجزه ها تکرار می شوند
از موازای دوحفره ی جادویی می گذرم
و خاطرات تکرار می شوند
می گذرم و به یاد می آورم
فراموشی چون بیماری صعب الاج
همه روز های زیبایی که ساخته بودیم را
از بین برده بود
می گذرم و دو قرص زیبای مشکی چون درمانی
روز های عاشقی کردن
در شب هاب طولانی تابستان را برایم زنده می کند
فراموش شده بودی
و فراموش کرده بودم زندگی
با تو قشنگی های خودش را داشت

زهرا نوجوان
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/23

پازل - رقیه نوری پور

دفتر اشعار رقیه نوری پور آثار شاعران کانون شعر ایران


پازل

برای ماندنم، دیگر نمی بافی دلایل را!

ببین!دیگر نداری حس و حال آن اوایل را!

برای من چه فرقی می کند دنیای بعد از تو؟

فقط امروز و فردا می کنم این دورِ باطل را

در اعماق نگاهت شوقِ ماندن بود و میرفتی

"گریز از عشق" پرپر می کند انسانِ بزدل را!

و بعد از رفتنت، یک روز می آید که برگردی

ندارد موج، اصلا طاقتِ دوریِ ساحل را

من از روزِ ازل یک تکه ام پیشِ تو جا مانده

بیا تکمیل کن این قسمتِ خالیِّ پازل را...

رقیه نوری پور
تاریخ ثبت شعر  : 1399/02/23

پرستار شاعر - مژده رنجبر

آثار شاعران کانون شعر ایران


پرستار شاعر

ما پرستاریم و از این کار لذت می بریم

از تبسمهای یک بیمار لذت می بریم

خسته ایم از بس که بیداریم شب تا صبح و باز

ما ز ماندن تا سحر بیدار لذت می بریم

خط شکن مائیم، اما عشق باعث می شود

با تنی مجروح از پیکار لذت می بریم

ما نه تنها خسته از شب زنده داری نیستیم

بلکه از این کار پر تکرار لذت می بریم

با همین یک جمله شعرم را معطر می کنم

ما پرستاریم و از اینکار لذت می بریم

مژده رنجبر
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/23


بهار - سیده لیلا حسینی نصر

دفتر اشعار سیده لیلا حسینی نصر آثار شاعران کانون شعر ایران


بهار

می رسد اینک بهار سبز رنگ

باز بلبل خواند آوازی قشنگ

هر طرف شوری به پا کن مطربا

چشمه جاری شد زقلب کوه و سنگ

عطر سنبل بر سر هر سفره ای

خانه پر شور از نوای ساز و چنگ

می زند باران به دشت و سبزه ها

وه چه گل ریزاست دشت لاله رنگ

باز هم دلها به هم نزدیک شد

عشق دارد با کرونا عزم جنگ

مژده دارم این کرونا رفتنیست

گر چه از چین رفته تا شهر فرنگ

ملک ایران را خدا محفوظ دار

از بلاها و معماهای جنگ

نام (لیلا)را بکن همچون فروغ

با کلام‌ عاشقانه چون خدنگ

سیده لیلا حسینی نصر
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/23


راز نهانی - سیده لیلا حسینی نصر

دفتر اشعار سیده لیلا حسینی نصر آثار شاعران کانون شعر ایران


راز نهانی

حال دلم از فکر تو امشب هیجانیست

گویا همه اجسام به دورم دَوَرانی ست

خواب از سرمن رفته ولی فکر تو هرگز

تقصیر کسی نیست دوابروی کمانیست

کردی دل من غارت و بردی همه چیزم

مهرت به فنا برده دلم دیر زمانیست

یک دم نشد آسوده شوم از غم و دوری

این غصه و غم بر دل من بار گرانی ست

جانم به فدای قدمت گر که بیایی

از راز دل آگاه شوی گرچه نهانیست.

سیده لیلا حسینی نصر
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/23

پیام ناشناس - زهرا شادباش

رمان و داستان داستانک



پیام ناشناس - به قلم  زهرا شادباش



صدای جیغ مادرش تا هفت محله را برداشته بود.
چرا نمی ری دنبال کارای ماشینت ؟ مگه نمی بینی دوتا بچه تو خونه داری؟ من دیگه روم نمی شه به بابک بگم نره باشگاه....
بابا ، دوماهه که شهریش عقب افتاده می فهمی؟
آرام کلید را چرخاند و در خانه را باز کرد.
خانه ای که چند ساله سقف هایش نم داده و رنگ و رویش رفته است. نگاهی به پدرش انداخت که کنار تلویزیون دست بر زانو نشسته بود و
خطی عمیق پیشانی اش را دوخته بود.
گلویش از شرمندگی پدرش می سوخت ، آرام سلام کرد و روی مبل خاکستری کنار پنجره نشست.
اکبر با صدای بم مردانه اش جواب سلامش را داد و از جایش بر خواست.
از پنجره دید که  به حیاط رفت نگاهی به مادرش انداخت و رویش را بر گرداند.
دلش می سوخت برای پدرش وقتی که با ماشین قراضه ای که در زمستان پت پت می کرد و در تابستان عرق سوز می شد  به جاده می زد و گاهی در سه روز تنها با یک بیسکویبت مونده در داشپرتش گرسنگی اش را بر طرف می کرد، تا نکند شهریه ی دانشگاه و هزینه های خانه کم بیاید.
این روز های بیکاری پدر و کسادی اوضاع آژانس باربری غرغر های آمنه را بیشتر و او را کم تحمل تر کرده بود.
دلش می خواست سر مادرش داد بزند و بگوید: حق نداری دیگه با غرغرات بابارو برنجونی، اخه مگه نمی بینی ماشینش چند وقته تعمیرگاهه .....
اما بغض مادرش اجازه ی هیچ صحبتی را به او نمی داد.
بعد از آنکه لباس هایش را در آورد به آشپزخانه رفت.
روی گاز خالی بود، آمنه با صدای بلند گفت: سفره رو بنداز آبدوغ خیار داریم توو یخچال گذاشتم پدرتو صدا کن بیاد .
تا رفت پدرش را صدا کند خودش به اتاق آمد و تلویزیون را روشن کرد.
نان های خشک را تکه تکه کرد و در پیاله ی ملامین سبز رنگش ریخت.
صدای در آمد، بابک تازه از مدرسه رسیده بود تا دید ناهار آبدوغ خیار است لبانش را آویزان کرد و بیحال سلام کرد، رفت تا لباس هایش را عوض کند.
اکبر به اخبار گوش می داد و آمنه در خیالات خودش آبدوغش را هم می زد نسیم جواب سلامش را داد و سرش را پایین انداخت.
از اتاق بیرون آمد دنبال پیژامه اش می گشت
که روی مبل پیدایش کرد تا رفت پیژامه را بردارد پایش روی کنترل افتاده ی کنار مبل خورد و شبکه عوض شد.
آمنه گفت :چیکار می کنی پسر؟!
اکبر: خیلی خب خانوم ندیده ، شلوغ نکن
آمنه صدایش را بالابرد و پوز خندی زد : تو نمی خواد طرفداری بچه رو بکنی راست می گی شهریه ی باشگاهشو پرداخت کن که رو سر من آوار نشه وقتی نیستی
نسیم بر افروخته شد چشم غره ای به او رفت و نان را با قاشق هم زد.


نویسنده : زهرا شادباش
تاریخ ثبت داستانک : 1399/02/23

همسفر - دنیا زینالی

دفتر اشعار دنیا زینالی آثار شاعران کانون شعر ایران


همسفر

بر شانه ی بی حوصله ام ، باز سرت را

دیباچه ی پر وزن ترین شعرِ ترت را

بگذار ، كه تا بارش خورشید بگیرم

از هُرم نفس های عمیقت ، خبرت را

پرواز به دستان پَرآلود قشنگ است

بگشای در آغوشِ هوا بال و پرت را

همراه سپیدار شدن سهم بزرگی است

حاشا نكن و جار بزن همسفرت را

چشمان غزلگون تو آبستن شعر است

من شاعر بیچاره ، ببین دور و برت را

هر جا که پر سایه سیمرغ تو افتاد

در من همه دیدند تمام اثرت را

ما مثل نهالیم که درخاک اسیریم

پیدا کن از این خاک پریشان گهرت را

دنیا زینالی
تاریخ ثبت شعر : 1399/02/22

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic